X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
سلام به ماه آسمون، به عاشقای بی نشون

      

      از آدمایی که میخوان مال اونا باشی ،ولی خودشون مال تو نیستن


      از اونایی که زیر بارون برات می میرن،اما وقتی آفتاب شد همه چی یادشون میره!!!


نازگل محمدی نویسنده وبلاگ


سال سوم ریاضی

                                              

کامنت یادتون نره دوستان 

     

راستی یه وبلاگ دیگه هم دارم حتما سر بزنید....

 

l0ve1y gir1 


در ضمن هرکی اومد و نظر نداد  

انشالله کچل شه




[ چهارشنبه 3 اردیبهشت 1393 ] [ 17:01 ] [ ♥N♥ ]

[ 0 نظر ]

                                                                                             

فقط : 

1.لبخند فراموش نشه
 
2.از همه مهم تر نظر یادتون نره  

3.کپی با ذکر منبع 

 

4.قانون کپی اینه که 3 نظر و لینک 

5.مؤدب باش  بچه 

6.بیشتر از 2 نظر بذارید منم براتون  نظر میدم 

ولی اگه یکی باشه اصلا امکان نداره...

7.دوباره به وبم  بیا 

8.اسپیکر ها روشن


9.اسم وبتون فراموش نشه 


10.وقتی میاین تو این وب بدون نظر بیرون نمیرین 

قابل توجه بعضیااااااااااااااااااااا 

بعضی چیزارو مینویسم... 

نه برای اینکه همه بخونن بگن عالیه... 

برای اینکه خفه نشم... 

اگ پسندت نمیشه و دوستش نداری... 

میتونی  بری

مشکلی نیسسسسسسسسسست .........  

[ پنج‌شنبه 2 خرداد 1392 ] [ 18:00 ] [ نوید روشنی ]

[ 4 نظر ]

 بدون تو زندگیم هیچ معنی و مفهومی نداره همش به یه نقطه خیره میشم و به تو فکر میکنم تو رو خدا یه چیزی بگو. گوشیت هم که خاموشه دارم دیوونه میشم. لااقل یه فحشی بد و بیراهی چیزی بده بهم سکوتت واقعا آزار دهندست دارم خاطره هامونو مرور میکنم.اون

 وز که کنار اون فواره نشسته بودیم وقتی اون گل رز زرد رو دادم بهت.اولش خندیدی و بعدش گریت گرفت. خوب یادمه که چی بهم گفتی .گفتی میترسی. از این میترسی یه روز تنهات بزارم.گفتی بدون من زندگی برات معنی نداره اشکاتو پاک کردم. بغلت کردمو آروم در گوشت گفتم تو خود منی. هیچوقت خودمو تنها نمیزارم قول میدم هیچوقت ترکت نکنم. مگه روزی که روحم جسممو ترک کرده باشه من سر قولم وایستادم. هنوز هستم. ولی تو چی.زندگیت بدون من معنی پیدا کرده آره؟لعنتی چرا اینکارو باهام میکنی؟

 لذت میبری از اینکه حرفامو میخونی؟زجر کشیدنمو میبینی و هیچی نمیگی؟چرا لااقل یه چیزی نمیگی که بفهمم

 و زندگیت دیگه هیچ جایی ندارم؟چرا یه چیزی نمیگی که برم گورمو گم کنم؟چرا آخه؟ مگه من باهات چیکار کردم؟ چرا حداقل باهام خداحافظی نمیکنی؟یعنی حقم از این رابطه یه خداحاظ خشک و خالی هم نبود؟دوست داری نفرینت کنم؟ دوست داری از خدا برات بد بخوام؟دلم نمیزاره که واست غم و بدی بخوام. من دوستت دارمتک تک لحظه هایی که کنارت بودم رو دوس دارم.همشونو هر روز و هر شب تو آغوش

میگیرم و مرور میکنمبا همونا زندگی میکنم. به همونا دل خوش میکنم تو هم برو با کسی که فکر میکنی بیشتر از من میخوادت با کسی که فکر میکنی بیشتر از من کنارش شادی فقط بدون یکی هست که بهت فکر میکنه

 و هر لحظه برات آروزی خوشبختی میکنه از خدا هم میخوام آه دلمو نشنیده

 و اشک چشمامو ندید بگیره ازش میخوام جای من هواتو داشته باشه خیلی دوستت  دارم خیلی مواظب خودت باش...



- سلام... من خواهرش هستم شما رو زیاد نمیشناسم فقط یه بار عکستون رو دیدم و چند باری راجع بهتون باهام حرف زدنمیدونم کار درستی هست که بهتون بگم یا نه ولی شاید اینجوری از این چشم انتظاریه دیوونه کننده رها بشین اون 5شنبه تصادف کرد و قبل رسیدن به بیمارستان فوت کردفقط بدونین خیلی دوستون داشت عاشقتون بودو وقتی ترکتون کرد که روحش جسمشو ترک کرده بود...

[ چهارشنبه 3 دی 1393 ] [ 14:13 ] [ نوید روشنی ]

[ 0 نظر ]

پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم

…ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم

سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود…

اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به

وضوح حس می کردیم…

می دونستیم بچه دار نمی شیم…

ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از

 است…اولاش نمی خواستیم بدونیم…با

خودمون می گفتیم…عشقمون واسه یه

زندگی رویایی کافیه…بچه می خوایم چی کار؟…
در واقع خودمونو گول می زدیم…

هم من هم اون…هر دومون عاشق بچه بودیم…

تا اینکه یه روز

علی نشست رو به رومو

گفت…اگه مشکل از من باشه …
تو چی کار می کنی؟…فکر نکردم تا شک کنه که

دوسش ندارم…خیلی سریع بهش گفتم…من حاضرم به خاطر

تو رو همه چی خط سیاه بکشم…
علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس

راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد…

گفتم:تو چی؟گفت:من؟

گفتم:آره…اگه مشکل از من باشه…تو چی کار می کنی؟

 رگشت…زل زد به چشام…گفت:تو به
عشق من شک داری؟…فرصت جواب ندادو

گفت:من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم…

با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش
 راحت شد که من مطمئن شدم اون

هنوزم منو دوس داره…

گفتم:پس فردا می ریم آزمایشگاه…

گفت:موافقم…فردا می ریم…

و رفتیم…نمی دونم چرا اما دلم مث سیر و
 سرکه می جوشید…اگه واقعا عیب از من

بود چی؟…سر

خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت

فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم…

طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه…
هم من هم اون…هر دو آزمایش دادیم…بهمون

گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره…

یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید…
اضطرابو می شد خیلی اسون تو چهره

هردومون دید…با

این حال به همدیگه اطمینان می دادیم

که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس…

 الاخره اون روز رسید…علی مث همیشه
رفت سر کار و من خودم باید جواب ازمایشو

می گرفتم…دستام مث بید می لرزید…داخل ازمایشگاه شدم…

علی که اومد خسته بود…اما کنجکاو…ازم پرسید جوابو گرفتی؟

که منم زدم زیر گریه…فهمید که مشکل از منه
…اما نمی دونم که تغییر چهره اش از

ناراحتی بود…یا از

 وشحالی…روزا می گذشتن و علی
روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می

 د…تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از
این رفتاراش طاق شده بود…بهش

گفتم:علی…تو

چته؟چرا این جوری می کنی…؟

 ونم عقده شو خالی کرد گفت:من بچه
دوس دارم مهناز…مگه گناهم چیه؟…من

نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم…

دهنم خشک شده بود…چشام پراشک…
گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو

دوس داری…گفتی حاضری بخاطرم
 قید بچه رو بزنی…پس چی شد؟

گفت:آره گفتم…اما اشتباه کردم…
الان می بینم نمی تونم…نمی کشم…

 خواستم بحثو ادامه بدم…پی یه جای
خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم…و

اتاقو انتخاب کردم…

من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم…
تا اینکه علی احضاریه اورد برام و گفت می خوام

 لاقت بدم…یا زن بگیرم…نمی تونم خرج
دو نفرو با هم بدم…بنابراین از فردا تو واسه

خودت…منم واسه خودم…

 لم شکست…نمی تونستم باور کنم کسی
که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش

کرده بودم…حالا به همه چی پا زده…

دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو
 ساکمم بستم…برگه جواب ازمایش هنوز توی

جیب مانتوام بود…

 رش اوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش
و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم…احضاریه

رو برداشتم و از خونه زدم بیرون…

توی نامه نوشت بودم:

علی جان…سلام…

 میدوارم پای حرفت واساده باشی
و منو طلاق بدی…چون اگه این کارو نکنی خودم

ازت جدا می شم…

 ی دونی که می تونم…دادگاه این حقو به
من می ده که از مردی که بچه دار نمی

شه جدا شم…وقتی جواب ازمایشارو گرفتم
 و دیدم که عیب از توئه…باور کن اون قدر

برام بی اهمیت بود که حاضر

بودم برگه رو همون جاپاره کنم…

اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه…

توی دادگاه منتظرتم…امضا…مهناز

[ چهارشنبه 3 دی 1393 ] [ 13:53 ] [ نوید روشنی ]

[ 0 نظر ]

کامل و بدون جرح و تعدیل و بدون شرح

- با سلام،

 من از فیس بوک ساوات که در فدراسیون ورزشهای رزمی هست خواستم توضیحاتی درباره ساوات بدهد ولی مطلب من را حذف کردند و دیگر اجازه ندادند که در آن صفحه صحبت کنم. من فقط از ایشان خواستم که درباره ساوات توضیح دهد ولی به جای توضیح به من حرف های نامربوط زدند.

 مادر من فرانسوی است و من ساوات را خیلی دوست دارم و دنبال باشگاه ساوات گشتم که گفتند اصلا در تهران شاید یک باشگاه آنهم فقط برای آقایان باشد! من تحقیق کردم با پدرم به فدراسیون ورزرشهای رزمی رفتیم آنجا گفتند که آقای حصارکی فرد باشخصیتی است ولی اصلا بنیان گذار ساوات در ایران نیست. در آنجا اساتید گفتند که ایشان به دلیل اینکه زبان انگلیسی بلد است توانسته از فدراسیون بین المللی ساوات مجوز بگیرد. و هیچ سابقه ای در ورزش رزمی غیر از ساوات ندارد.

 در ورزش احکامش هم از اتحادیه ورزش های رزمی گرفته که از آنجا هم اخراجش کرده اند و گواهینامه هایش را هم باطل کردند. آن انجمن دروغین میگوید که فقط آنها در ایران مسئول ساوات هستند ولی مادر من به فدراسیون بین المللی زنگ زد و آن ها هم گفتند که در ایران دو فدراسیون ساوات وجود دارد. همش دروغ و دروغ... پدر من دیروز به فدراسیون تکواندو زنگ زد و آنها گفتند که اصلا آقای حصارکی را نمیشناسند!!! و هیچ سابقه ای در فدراسیون تکواندو حتی کمربند زرد که اولین کمربند تکواندو است ندارد!!

 در حالیکه این آقای حصارکی ... خودش را پیشکسوت تکواندو معرفی میکند!!! میخواهم بدانم در ایران چه خبر است که هر کس خودش را فاندر و... معرفی میکند و رئیس ساوات در ایران چه کسی است آیا آقای توکل است یا آقای حصارکی! -

منبع: فیس بوک انجمن ساواته ایران

[ چهارشنبه 3 دی 1393 ] [ 13:11 ] [ نوید روشنی ]

[ 0 نظر ]

 از هم شکست مفتضحی دیگر در کارنامه ساواته فدراسیون ورزش های رزمی! و باز هم کسب همان تک مدال برنز! این بار در مسابقات جهانی 2014 ایتالیا، سریالی تکرار شدنی که بیش از گذشته نشان از بی کفایتی و فساد در سیستم دولتی ورزش ایران دارد.

 ر طول چندین سال اخیر و حضور ضعیف ساواته ایران در رقابت های جهانی، این تنها اعتبار شصت ساله ساواته ایران بوده که بازیچه عده ای فرصت طلب رزمی کار نما و متخصص نما قرار گرفته است. دستاورد حضور هر ساله ایران در مسابقات جهانی آن هم با ترکیبی کامل، علاوه بر شکست های مفتضحانه این تیم! خدشه دار شدن اعتبار ورزش های رزمی ایران و نام کشورمان می باشد. این گونه حضور صرفاً پلی برای رسیدن به مطامع افراد معلوم الحالی است که هنر مقدس ساواته را محملی برای ارضای غرایز شخصی خود ساخته اند، و صد البته مسئولان امر باید هر چه زودتر فکری عاجل برای آن بیاندیشند.

[ چهارشنبه 3 دی 1393 ] [ 13:08 ] [ نوید روشنی ]

[ 0 نظر ]

کریم خان زند هر روز صبح علی الطلوع تا شامگاه برای دادخواهی ستمدیدگان، رفع ستم و احقاق حقوق مردم در ارک شاهی می نشست و به امور مردم رسیدگی می کرد. یک روز مردک حقه باز و چاپلوسی پیش آمد و همین که چشمش به کریم خان افتاد، شروع به های و های گریستن کرده و سیلاب اشک از دیدگان فرو ریخت، او طوری گریه می کرد که هق و هق هایش اجازه سخن گفتن به او نمی داد.

شاه که خود را وکیل الرعایا می نامید؛ دستور داد او را به گوشه ای برده، آرام کنند زان پس به حضور برسد. مردک حقه باز را بردند و آرام کردند و در فرصت مناسب دیگری به حضور کریم خان آوردند.

کریم خان قبل از آنکه رسیدگی به کار او را آغاز کند نوازش و دلجویی فراوانی از وی به عمل آورد و آنگاه از خواسته اش جویا شد. آن مرد گفت: “من از مادر کور و نابینا متولد شدم و سالها با وضع اسف باری زندگی کرده و نعمت بینایی و دیدن اطراف و اکناف خود محروم بودم تا اینکه روزی افتان خیزان و کورمال خود را روی زمین کشیدم و به سختی به زیارت آرامگاه پدر شما رفته و برای کسب سلامتی خود، متوسل به مرقد مطهر ابوی مرحوم شما شدم. در آن مزار متبرک آنقدر گریه کردم که از فرط خستگی ضعف،‌ بیهوش شده ، به خواب عمیقی فرو رفتم! در عالم خواب و رویا، مردی جلیل القدر و نورانی را دیدم که سراغ من آمد و گفت: ابوالوکیل پدر کریم خان هستم. آنگاه دستی به چشمان من کشید و گفت برخیز که تو را شفا دادم! از خواب که بیدار شدم،‌ خود را بینا دیدم و جهان تاریک پیش چشمانم روشن شد! این همه گریه و زاری امروز من از باب تشکر و قدر دانی و سپاسگذاری از والد ماجد شما بود!”.

مردک حقه باز که باادای این جملات و انجام این صحنه سازی مطمئن بود کریم خان را خام کرده است، منتظر دریافت صله و هدیه و مرحمتی بود که مشاهده کرد کریم خان برافروخته شده، دنبال د‍ژخیم می گردد! موقعی که دژخیم حاضر گردید کریم خان دستور داد چشمان مرد حقه باز را از حدقه بیرون بکشد! درباریان و بزرگان قوم زندیه به دست و پای کریم خان افتادند و شفاعت مرد متملق و چاپلوس را کرده و از وکیل الرعایا خواستند از گناه او در گذرد. کریم خان که ذاتا آدم رقیق القلبی بود، خواهش درباریان و اطرافیان را پذیرفت، ولی دستور داد مرد متملق را به فلک بسته، چوب بزنند!

هنگامی که نوکران شاه مشغول سیاست کردن مرد حقه باز بودند کریم خان خطاب به او گفت: “مردک پدر سوخته! پدر من تا وقتی زنده بود در گردنه بید سرخ، خر دزدی می کرد من که مقام و مسند شاهی رسیدم عده ای متملق برای خوشایند من و از باب چاپلوسی برایش آرامگاهی ساختند و مقبره ای برپا کردند و آنجا را عنیان ابوالوکیل نامیدند. اکنون تو چاپلوس دروغگو آمده ای و پدر خر دزد مرا صاحب کرامت و معجزه معرفی می کنی؟! اگر بزرگان مجلس اجازه داده بودند چشمانت را در می آوردم تا بروی برای بار دوم از او چشمان تازه و پر فروغ بگیری!” .

مردک سرافکنده و شرمسار به سرعت از پیش او رفت و ناپدید شد.
Karim-Khan.jpg

[ شنبه 29 شهریور 1393 ] [ 15:55 ] [ ♥N♥ ]

[ 0 نظر ]

[ چهارشنبه 26 شهریور 1393 ] [ 11:16 ] [ ♥N♥ ]

[ 0 نظر ]

این طالع بینی رو تو وبلاگ نازگل دیدم . من هم اونو برای شما اینجا گذاشتم تا ازاین طالع بینی بهره مند بشین.....

نظر فراموش نشه


هیچ کلکی در کارنیست! این بازی بطرز شگفت آوری دقیق خواهد بود! البته به شرطی که تقلب نکنید!
طالع بینی چینی! ..
فقط به دستور العمل عمل نماید و تقلب نکنید، در غیر این صورت نتیجه درست از آب در نخواهد آمد و بعد آرزو خواهید کرد که ای کاش تقلب نمی کردید!
این حدوداً 3 دقیقه زمان خواهد برد تا شما را دیوانه کند!!
کسی که این پیام را ارسال کرده گفت که آرزویش ظرف 10 دقیقه به حقیقت پیوست!!!
این بازی نتیجه خنده دار و در عین حال شگفت انگیزی خواهد داشت!
پیام را یکجا تا پایا ن نخوانید بلکه مرحله به مرحله پیش بروید و عین دستورالعمل انجام دهید!
1- اول از هر چیز اعداد 1 تا 11 را به صورت ستونی یا ردیفی (زیر هم) بر روی کاغذ بنویسید.
2- سپس در جلوی ردیف (ستون) 1 و 2 هر عددی را که مایلید بنویسید.
3- حال در جلوی ردیف 3 و ردیف 7 نام شخصی را از جنس مخالف بنویسید.
4- نام اشخاصی را که می شناسید (چه دوست یا اعضای خانواده یا
فامیل) در جلوی ردیفهای 4، 5 و 6 بنویسید.
5- در ردیفهای 8، 9، 10 و 11نام چهار ترانه (آهنگ) را بنویسید (در
جلوی هر ردیف نام یک ترانه)
6- اکنون نهایتا میتوانید یک آرزو کنید!!
و حالا کلید رمز گشایی این بازی:
1- عددی را که در ردیف 2 نوشته اید مشخص کننده تعداد اشخاصی است که شما باید در باره این بازی به آنها بگویید!
2- شخصی که نامش در ردیف 3 قید شده کسی است که شما عاشقش هستید!!!
3- شخصی که نامش در ردیف 7 قید شده کسی است که شما دوستش دارید ولی با هم نمی سازید (یا به تعبیر دیگر عاقبت خوشی نخواهد داشت!)!!!
4-شخص شماره 4 کسی است که شما بیش از همه به او اهمیت میدهید!
5-شخص شماره 5 کسی است که شما را بسیار خوب می شناسد.
6-شخصی که نامش در ردیف 6 قید شده، ستاره بخت (ستاره خوش شانسی) شماست!
7-آهنگ قید شده در ردیف 8 با شخص شماره 3 تطبیق می کند (مرتبط است)!!!
8- آهنگ شماره 9 آهنگی برای شخص شماره 7 است!
9-آهنگ شماره 10 آهنگی است که بیش از همه افکار شما را بازگو می کند!

10- و بالاخره شماره 11 آهنگی است که می گوید شما در باره زندگی چه احساسی دارید!!!!
واقعا شگفت آور است! نه؟! ولی بنظر می آید که درست باشه!
این پیام را برای 10 نفر در خلال همان ساعتی که آنرا میخوانید ارسال کنید.

اگر این کار را انجام دهید، آرزویتان برآورده خواهد شد

[ سه‌شنبه 25 شهریور 1393 ] [ 20:06 ] [ نوید روشنی ]

[ 0 نظر ]

 

 باز انتخاب واحد دانشگاه شروع شد  

 

و جیبا خالی 

 

 دعا کنید یه فرجی بشه 

 

[ دوشنبه 17 شهریور 1393 ] [ 11:48 ] [ نوید روشنی ]

[ 0 نظر ]

postal-card-imam-reza-www.shikfun.ir-6

[ شنبه 15 شهریور 1393 ] [ 18:11 ] [ ♥N♥ ]

[ 0 نظر ]


109623751-eaf39a48e3d263e33f1c7cca9d19ee

[ سه‌شنبه 11 شهریور 1393 ] [ 18:09 ] [ ♥N♥ ]

[ 0 نظر ]


قیافه ی من وقتی از مامانم یه چیزی میخوام <img src= : 

27

[ یکشنبه 9 شهریور 1393 ] [ 17:38 ] [ ♥N♥ ]

[ 0 نظر ]


109079809-20ab97cb1f24ab08a5d48043d00dfd

[ سه‌شنبه 4 شهریور 1393 ] [ 17:36 ] [ ♥N♥ ]

[ 0 نظر ]

Baby-1.jpg
خیلی ناز بود دلم نیومد عکسشو نذارم ..... 
 

[ سه‌شنبه 28 مرداد 1393 ] [ 19:09 ] [ ♥N♥ ]

[ 0 نظر ]

اینو از یه جا کپی کردم خیلی باحاله! به عکسها دقت کنید و تفاوت شون رو


 پیدا کنید...بچه ها نگاه نکنن +18 هست بعد نگین نگفتمااااااااااا 

 

  اسپیکرا  روووووووووشن صدا بالاااااااااااا حالا برین حالشو ببرین 

 

http://fun.sdinet.de/flash/find_the_three_errors.swf

[ دوشنبه 20 مرداد 1393 ] [ 22:57 ] [ نوید روشنی ]

[ 1 نظر ]

معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.

فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند .

در کیسه بعضی ها 2 بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود.
معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند .

روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده . به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند .

پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند.
معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟
بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند.
آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد : ..........این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می کنید . حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید ؟

[ پنج‌شنبه 16 مرداد 1393 ] [ 18:14 ] [ نوید روشنی ]

[ 0 نظر ]

زن وشوهری بیش از 60 سال بایکدیگر زندگی مشترک داشتند.آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند.درمورد همه چیز باهم صحبت می کردند وهیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند مگر یک چیز:یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند ودر مورد آن هم چیزی نپرسد


در همه این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود اما بالاخره یک روز پیرزن به بستر بیماری افتاد و پزشکان از او قطع امید کردند.

 

 

در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع ورجوع می کردند پیر مرد جعبه کفش را آوردو نزد همسرش برد

پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده است که همه چیز را در مورد جعبه به شوهرش بگوید.پس از او خواست تا در جعبه را باز کند .وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی و مقداری پول به مبلغ 95 هزار دلار پیدا کرد پیرمرد دراین باره از همسرش سوال کرد.

پیرزن گفت :هنگامی که ما قول و قرار ازدواج گذاشتیم مادربزرگم به من گفت که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید او به من گفت که هر وقت از دست تو عصبانی شدم ساکت بمانم و یک عروسک ببافم.

پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت وسعی کرد اشک هایش سرازیر نشود فقط دو عروسک در جعبه بود پس همسرش فقط دو بار در طول زندگی مشترکشان از دست او رنجیده بود از این بابت در دلش شادمان شد پس رو به همسرش کرد و گفت این همه پول چطور؟ پس اینها ازکجا آمده؟

پیرزن در پاسخ گفت :آه عزیزم؛ این پولی است که از فروش عروسک ها به دست آورده ام!!!

[ پنج‌شنبه 16 مرداد 1393 ] [ 18:13 ] [ نوید روشنی ]

[ 0 نظر ]

1 2 3 4 5 ... 13 >>

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه